۱۳۹۷ مرداد ۲۷, شنبه

بی سرزمین

وقتی بچه بودم مامانم یه کتاب داستان برام خرید درباره قورباغه ای که توی یه چاه زندگی می کرد و تمام عمرش فکر می کرد اون چاه تمام دنیاس. تا اینکه یه روز یه اتفاقی افتاد و قورباغه مجبور شد از توی چاه بیاد بیرون و دنیای واقعی رو پیدا کنه. دنیایی که تهش یه برکه بود با هزاران قورباغه دیگه. این داستان یه جور هیجان آوری به من امید می داد. اینکه همیشه یه چیز بهتری بیرون از چاهی که توش بودم منتظرمه. من بیشتر عمرمو توی چاه بودم. راستش خیلی هم قصد بیرون اومدن از چاه رو نداشتم. بهش اخت گرفته بودم. تا اینکه یه روز زندگی منو وادار کرد از چاهی که دوسش داشتم بپرم بیرون و عرض دنیا رو طی کنم بیام اینجایی که هستم. امریکا! یه برکه بزرگ. به امید اینکه اینجا هزارتا قورباغه منتظرم هستن که به خیال خودم به من خوشامد بگن. اینجا دیگه این حساب و کتابا درست از آب در نمیاد. یهو میبینی تا خرخره توی لجن زندگی فریبنده توی ناف امریکا گیر کردی و قورباغه های دیگه فقط رد میشن و حتی نگاهت هم نمیکنن چون همشون دیرشون شده باید برن سرکار. وقتی میخای برای یه شغل درخواست بدی همیشه اون قورباغه هایی که از اول توی برکه بدنیا اومدن و بزرگ شدن در الویت هستن. چون تو خیلی مثل قورباغه های برکه ای رفتار نمیکنی. مدلت مثل برکه ای ها خوشحال و قورقوری نیست. مدلت ساکت و چاهیه. 
هرچی خودتو به در و دیوار میزنی که جا بیفتی توی این برکه خراب شده، جا نمیفتی. توی برکه اجازه داری زندگی کنی ولی کسی باهات خیلی قاطی نمیشه. مثل یه وصله ناجور گوشه برکه برای خودت یه برگ کوچیک پیدا میکنی و روش بچه قورباغه ات رو بزرگ میکنی. تنهایی! مثل بلدوزر درست رو تموم میکنی ولی همه کارای خوب میره برای قورباغه های برکه ای. چون کسی از قورباغه چاهی که با کسی دوست نمیشه یا کسی باهاش دوست نمیشه خوشش نمیاد. اول فکر میکنی ایراد از توئه . اما میبینی بقیه چاهی ها هم نشستن یه گوشه برکه و آرزو میکنن که یه شکارچی بیاد شکارشون کنه. اینحا دیگه تهشه! که اونم جای تو نیست. کم کم دلت برای چاه کوچیک و امنت تنگ میشه. میخای برگردی اما چاه دیگه راه برگشتی نیست. یه بتن سیمانی گذاشتن روی در اون چاه و دیگه نمیشه توش برگشت. اون موقع اس که دیگه نه یه چاهی به حساب میای نه یه برکه ای! میشی یه قورباغه بی سرزمین! هیچ جایی متعلق به تو نیست! تو هم متعلق به هیچ جا نیستی. حس میکنی ای کاش توی همون چاه مُرده بودی و اینقدر مزه تلخی بی نتیجگی زحماتت رو نچشیده بودی. 
توی این هیرو ویر یه قورباغه برکه ای میاد کنارت و عاشقت میشه. اولش خوشحال میشی، ولی همیشه یه پرده اس بین یه قورباغه چاهی با یه قورباغه برکه ای: قورباغه برکه ای تابحال چاه رو ندیده، و نمیدونه که چاهی ها نمیتونن برکه ای بشن چون برای برکه ای  ها یه چاهی همیشه یه چاهیه تا وقتی بتونه ادای برکه ای ها رو دربیاره. بعد تو هم میشی مثل بقیه چاهی هایی که گوشه برکه منتظر شکارچی بودن. قورباغه برکه ای ای که عاشقت بوده به ناامیدیت میخنده. چون همیشه مال برکه بوده و برکه مال اون. چون نمیفهمه چقدر بی سرزمین بودن تلخ و دردناکه.

۱۳۹۶ تیر ۲۹, پنجشنبه

مزه گُه

من بچه کوچه ام. زمان بچگی من همه اش تو کوچه خیابون سپری شد. توی محل ما تقریبن توی هر خونه ای دو سه تا بچه بود که عصر به عصر همه می ریختن تو کوچه و با هم مشغول بازی می شدن، از گل کوچیک و وسطی و والیبال گرفته تا هفت سنگ و همه گرگه.  غروب که میشد وقت قایم باشک بود، که البته ما اونموقع ها بهش میگفتیم قایم موشک. حوالی نه ، نه و نیم شب مامان بابا ها شروع میکردن به صدا کردن بچه هاشون توی خونه، که همه دور هم شام بخورن و یه سریال پفکی تلویزیون تماشا کنن و برن تو رختخواب. من با همین بچه های کوچه بزرگ شدم، نوجوون شدم. عاشق ؟ نه ! من هیچوقت عاشق نشدم. یه مدت توی سن پونزده سالگی بصورت فوق فشرده سعی شدیدی کردم که به زور آهنگای داریوش و گوگوش خودمو عاشق و دلباخته اولین دوست پسرم بکنم، اما با وجود اینکه دوست پسرم قابلیتشو داشت، نتونستم عاشقش بشم. عشق یه قابلیت میخاست که من اونو نداشتم. هنوزم ندارم. قابلیت اعتماد کردن و رها کردن. من که وارد دانشگاه شدم ما از اون محل رفتیم و دیگه هم هیچکدوم از اون بچه هایی که باهاشون بزرگ شده بودم رو ندیدم. از خیر عاشق شدن هم گذشتم. اخلاق که نداشتم، عاشق هم نمیشدم. هر کی هم عاشقم میشد از نظرم ضعیف بود. این شد که تنها موندم، تنهایی اذیتم کرد، کل فلسفه عاشقی و تفاهم رو جمع کردم گذاشتم کنار خواستم همه چی رو با سکس حل کنم. سکس تنها چیزی بود که میتونست آدمی که نه عاشقته و نه باهات تفاهم داره رو کنارت نگه داره. تا اینکه با یکی از همین آدما ازدواج کردم. وقتی عشق نباشه سکس روز به روز بیشتر بوی تعفن میگیره. من که تا اونموقع دخترایی که قصه سکس با عشق سر میدادن رو مسخره میکردم ، ته دلم فهمیدم سکس بدون عشق مثل لیس زدن کف خوکدونی برای سیر کردن شکمه. اما گاهی گرسنگی این چیزا سرش نمیشه. شکمی که خالی باشه خوکدونی که سهله  گُه دونی رو هم لیس میزنه. اما هیچکدوم از اینا دلیل نمیشه که ندونه این چیزی که داره زیر دندونش مزه میکنه گُهه! تا اینکه بلخره یه روز حالش از مزه گُه بهم میخوره و تصمیم میگیره اعتصاب غذا کنه.
من هنوزم فکر میکنم اون عشق واقعی رو من یه جا توی همون کودکی گم کردم. یه جایی که به من یاد داده شد آدما همه یه مشت موجودات فرصت طلب و دروغگو و ضعیفن که بجز منفعت شخصیشون به چیز دیگه ای فکر نمیکنن. یه جایی از کودکی من توی یکی از بازی های کوچه ای یا توی زندگی فامیلی، یه جایی این توی کله من فرو رفته و من نمیتونم از توی کله ام بیرون بیارمش چون دقیقن نمیدونم از کجا توی کله ام رفته. حالا دیگه تصمیم گرفتم بجای جنگیدن باهاش دوست بشم ببینم دردش چیه. میدونم تا حالا خیلی با بی پروایی هام اذیتش کردم. الان مثل یه بچه درمونده و عصبانی توی کله من داره مشت میکوبه. واسه همینم یه راه برای کنار اومدن باهاش پیدا کردم. اینکه خیلی آروم اجازه بدم کسی قدم به قدم به من نزدیک شه، هر موقع هر کسی که تونست اون بچه لعنتی رو توی کله من  یه کم آروم تر کنه حق داره یه قدم بیاد نزدیکتر. دیگه نمیتونم باهاش بجنگم. جفتمون نیاز به آتش بس داریم و نیاز به عشق!

۱۳۹۶ تیر ۱۸, یکشنبه

کلاب خارکسده ها

یه آدمایی هستن که حتی اگر یکی بدترین خارکسده بازی های دنیا رو سرشون دربیاره نمی تونن صد در صد باهاش قطع رابطه کنن و اون آدم رو از زندگیشون حذف کنن. این آدما هر جا میشینن شروع می کنن به داستان سر دادن از اینکه چقدر از اون آدم متنفرن و چه مادرقهبه بازیایی که اون آدم درنیاورده اما تا یارو رو می بینن آنچنان باهاش دوستانه برخورد می کنن و جوک میگن و میخندن و توی مهمونیا در کونش میچسبن که فکر میکنی شاید توی این فاصله یه سکته مغزی خفیف زده باشن و همه چیو فراموش کرده باشن. حقیقت اینجاست که سکته ای در کار نیست. حقیقت اینه که این آدما خودشون هم از قشر همون خارکسده هه هستند و توقع دارن که هر وقت خودشون هم خارکسده بازی در آوردن کسی باهاشون قطع رابطه نکنه و تنهاشون نذاره.
خانم آ یکی از اون آدماست. البته خانم آ خارکسده بازیاش بیشتر اوقات از بدجنسی نیست از خریته! مثلن شوهرش رو دودره می کرد تا با رفیقش بخابه بعد وقتی همه جا اسمش بد در رفت سریع گشت دنبال بهونه ای که خودشو از سر زبونا بیاره بیرون، و این وسط اولین سوژه ای که پیدا کرد دختردایی بدبختش بود که تازه از ایران اومده بود و کسی نمیشناختش. با خیال راحت دست شوهر جونشو گرفت ساعت یازده شب رفت زنگ خونه اقدس خانم و طیبه خانم رو زد و همه جا جار زد این دختردایی من به همه میده و جنده اس و با همه خوابیده و خلاصه آمار تمام کارای نکرده و کرده دخترداییه رو ریخت وسط. دختردایی بدبختش که تازه پاش به کشور جدید رسیده بود از همه جا بی خبر که چرا همه جامعه اسکل آباد ایرانیان ساکن امریکا بهش چپ چپ نگاه می کنن فکر می کرد خانم آ تنها فامیل و پشتیبانشه. یادم رفت بگم اینجا امریکاس ولی درصد زیادی از ایرانیایی که از ایران اومدن از هر شهر رو روستایی از سر بدبختی به امریکا پناه آوردن و بجای اینکه فرهنگ خاله زنک بازی فسیلی یاسوج و سیسان رو بذارن کنار و چارتا چیز حسابی از این کشور و فرهنگش یاد بگیرن همون یاسوج رو غلفتی منتقل کردن اینجا، فقط موقعیت جغرافیاییش فرق می کنه. اینا بعد از شونزده سال زندگی توی امریکا هنوز فرق جنده رو با کسی که با دوست پسرش میخابه نمی دونن. ادامه داستان  اینکه بخاطر تمام این شهرت داغونی که خانم آ برای دختردایی ساخته بود اقدس خانم بهش تهمت زد که با شوهر ایشونم بعله و این دختردایی بی نوا رو تا جایی که می تونست نابود کرد.
خانم آ که احساس پشیمونی کرده بود بخاطر اینکه می دونست همه چی زیر سر خودشه، از سر عصبانیت که چرا اقدس خانم  از اطلاعاتی که ایشون دادن سو استفاده کرده با اقدس خانم در افتاد و،اینبار نشست همه جا پرونده اقدس خانم رو از جریان کیر سیاه دوست داشتن و با سیاه پوست خوابیدن اقدس خانم گرفته تا جریان ساک دوختن اقدس خانم توی روستاشون برای یه لقمه نون ، ریخت وسط! ولی خانم آ یک مشکل اساسی داشت. هیچوقت نمی تونست آدما رو هر چقدر هم خارکسده باشن از زندگیش حذف کنه. یه مدت با اقدس خانم قطع رابطه کرد و یه روز از روزای عید نوروز دست شوهر اسکلش رو گرفت و با خودش برد خونه اقدس خانم عید دیدنی و چنان قربون صدقه اقدس خانم رفت که انگار نه انگار دو سه سالی سایه همو با تیر می زدن.
خانم دختر دایی که در طول این مدت کم کم پی برده بود خانم آ پشت تمام آسیب هاییه که اقدس خانم بهش زده خانم آ رو از زندگیش حذف کرد. اما خانم آ یه مشکل اساسی داشت. فکر می کرد آدما هر چقدر هم خارکسده بازی دربیارن نباید کسی حذفشون کنه چون خودش هم اینکارو هیچوقت برای هیچ خارکسده ای نکرده. شروع کرد به مسج دادن و زنگ زدن به دختر دایی که اگر من بدترین گناه هم کرده باشم تو نباید منو حذف می کردی و من دوستت دارم و دلم برات تنگ شده و ازین کسشرا. خانم دختردایی بهش توضیح داد دقیقن واسه چی حذفش کرده ولی خانم آ زیر بار نرفت و نرفت ، و گفت آدما خون همدیگه رو می ریزن بعد آشتی می کنن!
این قضیه درست مثل یه فاجعه برای خانم آ بود. خانم آ هیچوقت کسیو حذف نمی کرد هیچوقت هم دوست نداشت حذف بشه. این سیستم اسمش سیستم توافق خارکسده ایه! یعنی همه بطور نامرئی با هم توافق میکنن هرچی هم خارکسده بازی درآوردن همیشه اون گوشه همدیگه رو برای روز مبادا نگه دارن و تو مهمونیا همدیگه رو بغل کنن و بهم بگن دلشون برای هم تنگ شده. کسی که نمی تونه کسیو حذف کنه مشکل اساسی داره و اون اینه که خودشم نمیخاد حذف بشه. توی علم روانشناسی بهش میگن مشکل حذف شدن (ابندنمنت ایشو)! من اما بهش میگم خارکسدگری! بهت بگم تو هم اگر از اون آدمایی که  که خارکسده ها رو اون گوشه نگه میداری، عضو اون کلابی! کلاب خارکسده ها!

۱۳۹۶ تیر ۱۰, شنبه

سکس شکلاتی

دیشب خواب دیدم  ن، خواهرزاده همسر سابقم، که سالها بود اصلن به یادش نیفتاده بودم، منو شروع به بوسیدن کرد. منم چنگ زدم تو موهای پرپشتش و کشوندمش روی خودم. توی خواب باورم نمی شد خوابیدن با کسی که تا چند سال پیش منو زندایی صدا میکرد اینقدر هات و آتشین باشه. چند شب پیش هم خواب دیدم با یه زن جاافتاده دارم سکس می کنم.
آقای ف همیشه منو بخاطر اینکه توی زندگیم با آدمای نا مناسب خوابیدم سرزنش می کرد. جالب اینجاس که هیچکدوم از اون آدمای نامناسب اصلن لذتبخش نبودن، ولی سکس با کسایی که هیچوقت توی بیداری فکر خوابیدن باهاشون هم به سرم نزده بود برام هیجان انگیز و لذتبخش بود. سکس تا یه جایی برای من فقط گاییدن مردا بود. از وقتی وارد رابطه با آقای ف شدم  زندگی سکسی من دگرگون شد.
انعکاس رفتار جنسی آدما رو میشه توی غذا خوردنشون دید. آدمایی که تند تند غذاشونو میبلعن و تا تو بیای غذاتو شروع کنی اونا ته بشقابشونم لیس زدن گذاشتن کنار ، آدمایی هستن که براشون سیر شدن کافیه. این آدما بلد نیستن از غذا لذت ببرن یا بهتره بگم خیلی به اون قسمت قضیه اهمیت نمیدن. خوب خوبه ی این آدما توی رختخواب لختت میکنه، یه کم با سینه هات بازی میکنه سریع میره اون پایینو لیس میزنه که تو رو زود ارضا کنه تو مجبور نشی خودت زیادی وقت تلف کنی واسه ارضا شدن. بعد به محض اینکه تو اومدی، چهارتا تلمبه میزنه و با دوتا ناله سروتهشو هم میاره. اون دوتا ناله تنها صداییه که از حنجره اش در تمام مدت در میاد چون انقدر مشغوله تموم کردن غذاشه که وقت حرف زدن و کثافتکاری نداره.برای من قهوه وقت و مراسم داره. من هیچوقت آدمایی مثل آقای ف رو که چای یا قهوه داغ رو در دو دقیقه داغ داغ سر می کشن و بلند میشن میرن نمیفهمم.
سکس برای من یه کیک شکلاتی خوشمزه بود که دوست داشتم جای اینکه یهو ببلعمش بوش کنم، مزه اش کنم و باهاش بازی کنم. شکلاتاشو لیس بزنم و در موردش حرف بزنم و از هر گوشه اش یه جور لذت ببرم.اما با آقای ف سکس برام کم کم تبدیل شد به آش شلغمی که هر وقت مریض می شدیم مامانمون به زور میریخت تو حلقمون. شد یه روتین یکنواخت و خسته کننده که حوصله آدم رو سر می بره. جذابیتش رو از دست داد. سکس برام کم کم دوزاری شد. این اتفاق برای کسی که عاشق غذاس مثل سرطان زبان می مونه. سرطانی که تمام قدرت چشاییتو ازت میگیره. کرختت می کنه. وقتی از این سرطان خودتو می کشی بیرون، حتی اگر هر شب خواب ببینی با آدمای عجیب غریبی که توی واقعیت فکرت هم نمیرسید باهاشون بخابی داری توی حرارت لذت می سوزی، وقتی بیدار میشی می ترسی از توی خلا خودت بزنی بیرون و با یه فاجعه دیگه مثل   سکس با آقای ف بری توی رختخواب و دوباره ریده بشه به اشتهات. درست مثل وقتی که از شدت هوس کیک شکلاتی داری تلف میشی ولی میدونی زبونت بی حس تر از اینه که طعمشو حس کنه. باید صبر کنی زبونت خوب بشه تا بتونی برگردی به دنیای کیک های شکلاتی و قهوه های تلخ، و ایندفعه با کسی هم غذا بشی که اونم سر میز غدا دوست داره در مورد انواع پنیر صحبت کنه و شرابشو با ظرافت و دقت سفارش بده. اون آدم!

۱۳۹۶ تیر ۳, شنبه

خودتراش

بعضی شبا وقتی تنها توی تختم منتظرم خوابم ببره دلم یه مرد جذاب قدبلند میخاد ازون مردایی که بچه ننه و غُرغُرو نیستن . ازون مردایی که وقتی میخندن یه خط اضافه میفته کنار لبشون و وقتی تو عصبانی و تنهایی فقط بغلت میکنن و یه سره زر زر نمیکنن. ازونایی که یه لیست مسخره توی مغزشون از تمام اشتباهات تو که حتی خیلیاشم اشتباه محسوب نمیشه نساختن و مدام اونا رو جلوی روت به رژه در نمیارن. ازون مردایی که مرد هستن. که وقتی میفتی روشون با تمام وجودت حس میکنی با یه مرد خوابیدی نه با یه بدبخت ضعیف بی اعتمادبنفس که از ترس اینکه کم بیاره داره زهره ترک میشه. بعد پیش خودم فکر میکنم اگر همچین کسی الان توی تخت پیشم دراز کشیده بود چیکار میکردم و چیا بهش میگفتم. اما بعد از چند دقیقه به خودم میام و میگم کیو دارم گول میزنم. من به درد هیچ رابطه ای نمیخورم. هر رابطه ای یه تیکه هایی از فردیت آدما رو خورد میکنه میریزه دور. درست مثل براده های چوب که موقع نجاری پِرت میشن. بعد مجبوری برای صاف کردن شکل ناقصی که پیدا کردی هی به خودت سمباده بزنی و بازم صاف کنی بریزی دور تا اینکه توی اون رابطه جا بشی. تمام مدت در حال تراشیدن خودتی تا اون رابطه تموم میشه و  رابطه دیگه ای با یه شکل دیگه شروع میشه و تو مجبوری کندن رو از اول شروع کنی. انقدر خودت رو رنده میکنی تا دیگه چیزی از خودت باقی نمی مونه. بعد برمیگردی می بینی چند سال قبل که بیشتر شبیه خودت بودی چقدر جذابتر بودی.
حالا دیگه مطمئن هم نیستم حتی از اون مردهایی که گاهی شب ها هوسشونو میکنم بخام. تنها چیزی که میخام یه فاک بادی خوبه. همین برای من کافیه. بعضیا مثل من برای کنده کاری خودشون ساخته نشدن. اونا میرن توی ریلیشن شیپ. دست به خودشون نمیزنن. طرف مقابل مجبوره هی بیشتر و بیشتر خودشو رنده کنه و بسابه تا تو رابطه بگنجه. بعد از یه سال هر دوتاشون میبینن یه طرف کاملن محو شده و ازش چیزی باقی نمونده بجز یه دنیا نفرت و کینه از کسی که باعث شده بخاطرش خودشونو تیکه تیکه کنن بریزن دور. بعد بقیه رابطه رو به سرزنش کردن طرف مقابلشون سپری میکنن بلکه دلشون خنک شه. اما تنها نتیجه اش اینه که میشن گاو نُه من شیرده.
رابطه کامل رابطه ایه که کسی بخاطر جا شدن توش خودشو نتراشه. فقط یه سمباده سطحی برای قالب شدنش کافی باشه. شاید من برخلاف چیزی که فکر میکنم واقعن توی رابطه مزخرف نباشم. شاید هم رابطه کامل هیچوقت وجود نداشته باشه و آدما فقط برای تفریح و فان یا برای اینکه تنها نمونن همدیگه رو تحمل میکنن. شاید اونایی که همدیگه رو دوست دارن تخمشونم نیست هر چقدر خودشونو با اره بسابن و تیکه تیکه کنن. شاید خیلی از رابطه ها هم هیچکس دست به خودش نمیزنه. هر کسی برای خودش یه وری میچَره تا عمر رابطه سربرسه، اما من دیگه رابطه نصفه و نیمه نمیخام. یه چیزی یا باید درست و درمون باشه یا اصلن هیچوقت نباشه. 

۱۳۹۶ تیر ۱, پنجشنبه

ویترین

 دیدین اون مادر پدرای روانی رو که اسباب بازی برای بچه شون می خرن ولی نمیذارن بچه باهاش بازی کنه و از بازی کردن باهاش لذت ببره؟ اسباب بازی رو میذارن توی ویترین اتاق بچه و میگن اگر بدیم دستش خرابش می کنه. اون بچه بزرگ می شه و حتی نمیفهمه که بازی کردن با اون اسباب بازی چه لذتی می تونست داشته باشه تا به سنی می رسه که دیگه هیچ اسباب بازی ای براش جذابیت نداره.
زندگی جنسی من هم مثل همون بچه اس. اسباب بازی من  قرار بوده که همیشه اون بالا توی ویترین باشه. من اما ازون بچه هایی بودم که یواشکی وقتی کسی حواسش به من نبود برش میداشتم و باهاش بازی می کردم و میذاشتمش سرجاش. راستش اون بازی یواشکی چندان لذتی هم نداره وقتی همش باید بخاطرش به همه دروغ بگی. الان توی این سن، وقتی به گذشته ام نگاه می کنم بخاطر اینکه به مامانم دروغکی میگفتم میرم کتابخونه درس بخونم، یا تو ترافیک گیر کردم، یا میرم میدون انقلاب کتاب بخرم  و میرفتم خونه دوست پسرم باهاش بازی کنم پشیمون نیستم. بخاطر هیچکدوم از اون دروغا پشیمون نیستم. کسی که نمیذاره با اسباب بازی خودت بازی کنی لیاقتش صداقت نیست. اما بخاطر یه چیز پشیمونم. بخاطر اینکه تمام مدت بازی کردن همش نگران بودم اسباب بازیم خراب بشه. یه بچه نرمال و عادی هیچوقت از اینکه اسباب بازیش خراب بشه نمیترسه. اما یه بچه ترسو که اسباب بازیشو یواشکی دزدیده برده با دوستش بازی کنه هیچ لذتی ازش نمیبره چون از دزدی کردن چیزی که مال خودشه احساس گناه میکنه.
آقای م وقتی با من ازدواج کرد دیگه اسباب بازیشو انداخته بود توی انباری خاک بخوره. میگفت اسباب بازی مال بچه هاس. خیلی از مردای ایرانی که من باهاشون خوابیدم حتی بلد نبودن با اسباب بازیاشون بازی کنن چون هر وقتم باهاش بازی کرده بودن انقدر هول هولکی گذاشته بودن سرجاش که کسی بویی نبره، دیگه بازی کردن براشون شده بود دست زدن و برگردوندن سرجاش.
نسل امروز رو نمیدونم ولی لذت توی فرهنگی که من توش بزرگ شدم مفهومی نداره. با حذف کردن لذت از پازل زندگی هیچوقت نمیشه خوشبختی رو کامل کرد. آدما میخان خوشبخت بشن اما همیشه یه نقطه خالی وجود داره. یه اسباب بازی که توی ویترین و البته برای بعضیا توی انباری خاک میخوره. یا یه بچه که چون با اضطراب بهش دست زده از دماغش درومده . من برای تمام دروغایی که گفتم پشیمون نیستم. برای اینکه زودتر بلند نشدم ازون دیونه خونه که همه چی باید تو ویترین باشه بیرون نزدم پشیمونم. 

۱۳۹۶ خرداد ۱۳, شنبه

قانون مبارزه کون بلوری ها

زندگی تو امریکا برای من مثل این بود که وسط یک رینگ بوکس شروع شد. بدون اینکه خودمم بدونم کجا هولم دادن بلند شدم وایستادم دیدم وسط یه میدونم و تا سرم و چرخوندم یه مشت خورد توی دماغم. دماغو گرفتم و بلند شدم که یه حرومزاده دیگه مشت بعدی رو زد توی گونه ام. صدای جیغ و داد تماشاچیا تو گوشم میپیچید.  تا به خودم بیام یه لگد خورد توی زانوم و دوباره افتادم زمین. به خودم گفتم تمام انرژیمو جمع میکنم و با مشت میرم تو صورت اون مادرقهبه ای که الان جفت پا رفت تو زانوم. اما اون مادر قهبه برای تشویق شدن اومده بود وسط و به این راحتیا کنار نمیرفت. اولین مشت رو که خورد و دید از پس من برنمیاد، یه نگاه موذیانه به من کرد و شلوارشو کشید پایین. کون گوشتالود و سفیدشو دراورد بیرون دولا شد گفت هرکی میخاد بیاد هرچی دوست داره بکنه تو کونم. همه دورش جمع شدن نوبتی شاید یه چیزی از کون بلوری بهشون بماسه یکی دستش تو شلوارش بود خودشو میمالید که وقتی نوبتش شد کیرش راست راست باشه، یکی انگشتشو تُفی میکرد، یکی هم بطری آبجوشو داشت سر میکشید که خالیش کنه و بکنه تو کون سفید ببینه چطور گوشتاش میلرزه وقتی بطری رو عقب جلو میکنه. من که با دماغ خونی و گونه ورم کرده وسط میدون هاج و واج واستاده بودم، به جمعیت نگاه میکردم که منو هُل میدادن کنار انگار من بازنده میدون شده بودم. مادرقهبه کون بلوری هم در حالیکه غرق لذت بود که همه رو دور خودش جمع کرده و برنده میدون شده یه پوزخندی به من زد و گفت دیدی من بردم؟

مبارزه کردن با آدما قلق داره. بعضی آدما قانون بازی یا مبارزه رو میدونن و طبق قوانین بازی پیش میرن. شایدهم این وسط سعی کنن روی نقطع ضعف حریف کار کنن که اونم جزئی از مبارزه اس. که البته حریف باهوش اونیه که نقطه ضعف دست کسی نده.  بعضی آدما اما نه تنها قوانین مبارزه رو نمیدونن بلکه این وسط چیزی هم جز برنده شدن براشون اهمیت نداره. این آدما مرز ندارن. مدل مبارزه شون هم تیریپ اقدس خانوم بازیه. حتی حاضرن برای اینکه تو رو سرکوب کنن وسط خیابون شلوارشونو بکشن پایین دولا شن کونشونو به همه نشون بدن و به تو لبخند بزنن و بگن دیدی کم آوردی؟ و بعدش احساس پیروزی شون انقدر قویه که اصلن حتی متوجه نمیشن بخاطر بدست آوردنش مجبور شده بودن وسط میدون خراسون کون برهنه بشن و پنجاه نفرم انگشت بکنن تو کونشون. تو مجبوری بازی رو ببازی چون تو مرز داری، برای تو برنده شدن همینه که تو شلوارتو نکشیدی پایین. شاید هم برای یه مدت طولانی خودتو سرزنش کنی که چرا جلوی اقدس خانوم بازیِ اون یارو کم آوردی و باعث شدی برنده میدون بشه، ولی بعد از یه مدت میفهمی همینکه فهمیدی کجا باید مبارزه رو واگذار کنی این یه بُرد محسوب میشه.

زیاد یادم نمیاد وقتی توی ایران بودم ازین اقدس خانوم بازیا دیده باشم. شاید بخاطر اینکه دایره معاشرتم محدود بود به دوست ها و همکارا و فامیل. اینجا تو امریکا ولی تو سر سگ بزنی ازین اقدس خانوما ریخته. راه میرن و به همه توهین میکنن و میدونن هیچکی جلوشون وانمیسته و ازین بابت به خودشون میبالن. مبارزه باهاشون هیچ منفعتی برای آدم نداره چون میدونی وقتی مبارزه شروع بشه اونا حاضرن برای نشوندن تو سرجات کارایی رو بکنن که تو حاضر نیستی بکنی. اینجاس که میگن با خوک در نیفت. اون از مبارزه توی گِل و کثافت لذت میبره. این وسط تویی که دست و پات به کثافت کشیده میشه.