وقتی بچه بودم مامانم یه کتاب داستان برام خرید درباره قورباغه ای که توی یه چاه زندگی می کرد و تمام عمرش فکر می کرد اون چاه تمام دنیاس. تا اینکه یه روز یه اتفاقی افتاد و قورباغه مجبور شد از توی چاه بیاد بیرون و دنیای واقعی رو پیدا کنه. دنیایی که تهش یه برکه بود با هزاران قورباغه دیگه. این داستان یه جور هیجان آوری به من امید می داد. اینکه همیشه یه چیز بهتری بیرون از چاهی که توش بودم منتظرمه. من بیشتر عمرمو توی چاه بودم. راستش خیلی هم قصد بیرون اومدن از چاه رو نداشتم. بهش اخت گرفته بودم. تا اینکه یه روز زندگی منو وادار کرد از چاهی که دوسش داشتم بپرم بیرون و عرض دنیا رو طی کنم بیام اینجایی که هستم. امریکا! یه برکه بزرگ. به امید اینکه اینجا هزارتا قورباغه منتظرم هستن که به خیال خودم به من خوشامد بگن. اینجا دیگه این حساب و کتابا درست از آب در نمیاد. یهو میبینی تا خرخره توی لجن زندگی فریبنده توی ناف امریکا گیر کردی و قورباغه های دیگه فقط رد میشن و حتی نگاهت هم نمیکنن چون همشون دیرشون شده باید برن سرکار. وقتی میخای برای یه شغل درخواست بدی همیشه اون قورباغه هایی که از اول توی برکه بدنیا اومدن و بزرگ شدن در الویت هستن. چون تو خیلی مثل قورباغه های برکه ای رفتار نمیکنی. مدلت مثل برکه ای ها خوشحال و قورقوری نیست. مدلت ساکت و چاهیه.
هرچی خودتو به در و دیوار میزنی که جا بیفتی توی این برکه خراب شده، جا نمیفتی. توی برکه اجازه داری زندگی کنی ولی کسی باهات خیلی قاطی نمیشه. مثل یه وصله ناجور گوشه برکه برای خودت یه برگ کوچیک پیدا میکنی و روش بچه قورباغه ات رو بزرگ میکنی. تنهایی! مثل بلدوزر درست رو تموم میکنی ولی همه کارای خوب میره برای قورباغه های برکه ای. چون کسی از قورباغه چاهی که با کسی دوست نمیشه یا کسی باهاش دوست نمیشه خوشش نمیاد. اول فکر میکنی ایراد از توئه . اما میبینی بقیه چاهی ها هم نشستن یه گوشه برکه و آرزو میکنن که یه شکارچی بیاد شکارشون کنه. اینحا دیگه تهشه! که اونم جای تو نیست. کم کم دلت برای چاه کوچیک و امنت تنگ میشه. میخای برگردی اما چاه دیگه راه برگشتی نیست. یه بتن سیمانی گذاشتن روی در اون چاه و دیگه نمیشه توش برگشت. اون موقع اس که دیگه نه یه چاهی به حساب میای نه یه برکه ای! میشی یه قورباغه بی سرزمین! هیچ جایی متعلق به تو نیست! تو هم متعلق به هیچ جا نیستی. حس میکنی ای کاش توی همون چاه مُرده بودی و اینقدر مزه تلخی بی نتیجگی زحماتت رو نچشیده بودی.
توی این هیرو ویر یه قورباغه برکه ای میاد کنارت و عاشقت میشه. اولش خوشحال میشی، ولی همیشه یه پرده اس بین یه قورباغه چاهی با یه قورباغه برکه ای: قورباغه برکه ای تابحال چاه رو ندیده، و نمیدونه که چاهی ها نمیتونن برکه ای بشن چون برای برکه ای ها یه چاهی همیشه یه چاهیه تا وقتی بتونه ادای برکه ای ها رو دربیاره. بعد تو هم میشی مثل بقیه چاهی هایی که گوشه برکه منتظر شکارچی بودن. قورباغه برکه ای ای که عاشقت بوده به ناامیدیت میخنده. چون همیشه مال برکه بوده و برکه مال اون. چون نمیفهمه چقدر بی سرزمین بودن تلخ و دردناکه.